تبلیغات
سطری به یادگار

سطری به یادگار

هرکه بدین سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکه بدرگاه ایزد بجان ارزد درین سرا به نان ارزد

تاریخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 06:03 ب.ظ

#Coffee



صدالبت که ظل تابستان کویر را به هرچه پاییز و دی ترجیح می دهم

ولی خودمانیم

سوز سرما تر و فرزتر از گرماست

خوب بلد است زندگی را بدواند زیر پوست آدم ها


درست وقتی سرما، لای انگشتان دست و پایت  جاخوش کرده و سرخاب مالیده نوک دماغت

وقتی خانه ای برای خوشبختی انتظارت را می کشد

یک اتاق گرم

یک فنجان چای دارچین

یک کاسه گل سرخی آش رشته ی داغ

چنان زندگی را می ریزد توی رگ و ریشه ات که حظ کنی


آن وقت آرزوکن یادمان نرود صاحب این همه سپیدبختی را 

در سجده هایمان ببوسیم



تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 07:02 ب.ظ



سکوت طنزنویسان هم پرمعناست

چه رسد به لبخندشان

چه رسد به بغض و اشکشان

امروز دیدن #دختر_هابیل در سکوت و بغض و اشک، تلخ، سخت و جان‌گداز بود

طاقتی می خواست به وسعت دل همه ی طنزپردازان معاصر و ماضی

زهرا مدتهاست طنز می نویسد

اما این روزها مرموزترین راز عالم را به سوگ نشسته است

رازی که هیچ طنزی از پس بغض‌ش برنخواهد آمد

روزهای اوج وبلاگ نویسی، آنها که کم و بیش می شناختندش، 

همیشه می پرسیدند: یعنی #احمد_سعدآبادی هابیل است که زهرا دخترش باشد؟

و شاید باورتان نشود ما بچه های وبلاگ‌نویس، به احمد سعدآبادی به چشم هابیل نگاه می کردیم 

و از صمیم قلب، مثل پدر باورش داشتیم

و امروز در غم نبودنش شریکیم

خدا مادر نازنین‌ش را  حفظ کند به حق زهرای مرضیه (س)

و صبر دهد به حق مولا علی (ع)





تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 06:59 ب.ظ

من مست به هوشیاری چشم تو ندیدم مدهوش ولی با همه در گفت و شنود است




شعرا مدرکشان را از افسانه سرایان باستان گرفته اند

کنکاش عشق و عاشقی آدم ها کار آن ها نیست

قبل متهم شدن به درازکردن پایشان از گلیم

شعر می بافند 

و روی دوششان آویزان می کنند

بعد خیلی آرام 

راهشان را می کشند 

و یاعلی مددی

این راز شاعران است

شاید بی رحمی باشد

ولی

خیلی هایتان بیشتر وقت ها

 برای عاشقانه ترین شعرها

سوژه اید

#لطفا_به_خودتان_نگیرید





تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 06:55 ب.ظ

شب که میشه من و یادت و خاطراتت و یادگاریات و تنها عکست کنار هم میشینیم کنار هم تا صبح راجب تو حرف میزنیم اونا هی لحظه هامونو بهم یادآوری میکنن و من اشک میریزم ...



بعدها خواهند نوشت بی‌گمان

مثل وقتِ ماه‌گرفتگی 

که عزیز نماز می خواند

عین روزهایی که نمی شد کامیار را بوسید

چون درختان باغ را کرم خورده بود

مثل عیدی گرفتن سر سال تحویل از پول های لای قرآن

مثل دوست داشتن کاظم بیش از همه ی پسرخاله ها

مثل زاییدن زنان روستا سرِ جالیز

مثل خضر را دیدن و نشناختن بعدِ چهل روز آب و جاروی کوچه

هرچیز قاعده ای داشت تا هزار و سیصد و اندی



بعدها خواهند نوشت اما

کم کم قواعدِ بازی 

عوض شد انگار

در عصر عجیب سرعت و یخ 

روزگار غریب فوران حوادث پرهیجان

زمانه ی هیجانات اتفاقی

بمباران پدیده های شگرف


بعدها خواهند نوشت

هرچقدر آدم ها عوض شدند

بدلی شدند

فقط

حرف یک نفر زیر آسمانش 

یکی ماند تا ابد



و قانون نانوشته اش چنین بود:

خورشید که برآید 

باید زمین 

به آسمان سلام کند

و چون آسمان موی افشان شود

لاجرم 

وقت سبوح و قدوس ستارگان بی بدل رسیده است


مگر می توانست نسرین

بی وجود "تو"

چلچراغ های تازه را 

به سقف مشبک خانه آویزان کند؟





تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 06:48 ب.ظ
تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 06:36 ب.ظ

......زن......




خیلی وقت بود موهایش شانه به خود ندیده بود

یادش نمی آمد آخرین بار کی رنگشان کرده

شال آبی ش یک ور، روی دوشش افتاده بود

یک گلِ سرِ زردِ رنگ‌ و‌ رو رفته، انداخته بود دور موهای ژولیده اش


اتاق پر از مهمان بود

غریبه نبودند؛ خواهر برادرها

مهمان هایِ هفتگیِ همیشگی

مدام حرف می زد بی آنکه مخاطب خاصی داشته باشد

دیگران اگر وسط نطق هایش فرصتی گیر می آوردند برای تعریف خانه و زندگی،

انگار میکردی که اصلا دلش به حرف ها نیست

برایش فرقی نمی کرد فریدون کی از اصفهان برگشته یا مانی کجا قبول شده؟


مهمانی که تمام شد شالش را انداخت روی متکایش و همان جا خوابش برد


فرداصبح زن بیدار خوهد شد آشفته تر 

چشمی نیست او را ببیند

موهای خرمایی ش را

جای واکسن شش سالگی ش را

بریدگی انگشتان قالی بافته اش را

خشکی پوست لب هایش را

چشم های مشکی ش را

جای شکستگی ساعد دستش را

ماه گرفتگی ساق پایش را

خال قشنگ پشت کتف چپش را



چشمی نیست او را ببیند ...










تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 06:24 ب.ظ

مادرها هر وقت که بمیرند زود است!


بیست و پنجم بهمن، اول اسفند رعیتی و سبزی پلو باماهیِ آن شب، رسم قشنگی بود.

یخچال که نداشتیم 

چند ماه قبل دایی محمود رفت تهران برای همه ی فامیل ماهی خرید

مادر ماهی را توی زیرزمین گذاشت تا وقتش

وقتش پنج شب مانده به شب اول اسفند بود

عشقم این بود بروم درِ ظرف ماهی را بازکنم و بویش را بکشم تا تهِ ریه ها

خیلی ها از بوی ماهی بدشان می آمد اما من عاشق بوی ماهی بودم


هنوز که هنوز است ماهی بوی دستان مادرم را می دهد وقتی آب سرد را ریخت توی دیگ 

جوش که آمد ماهی را انداخت توی آب که پولک هایش را بگیرد

شکم ماهی را که باز کرد سرش سوت کشید

عروسی کرم ها بود و رقص بندری‌شان به راه

پوست دستش از آب سرد خشک شد

قبل آمدن ما از مدرسه، باید فکری می کرد که دوای درد ماهی نداشتن شب اول اسفندمان شود

رفت توی اتاق، ماجرا را برای پدر تعریف کرد

پدر گفت: عیب ندارد خانم جان! حالا یک سال شب اسفند، ماهی نخوریم نمی میریم. غصه نخور!

مادر اما طاقت نداشت ببیند پسرش که هر روز ماهی را یواشکی بو می کشید 

امشب که شب خوردنش رسیده بنشیند گوشه ای زانوی غم بغل کند که ماهی شان را 

کرم ها برای عروسیشان دزدیده اند

در دم فکری به ذهنش رسید

پدر را فرستاد به مش باقر بگوید یکی از خروس هایش را بکشد

غروب که شد بوی ماهی نمی آمد

مادر گفت: عزیزدلم! بگذار همه ی مردم امشب ماهی هایشان را بخورند 

ماهی‌ ما بماند برای شب عید ... مزه اش بیشتر است. 

خاطرت جمع باشد یک سبزی پلو با ماهی درست کنم که انگشت هایتان را هم بخورید!

ما هم ساده 

باورمان شد

آن شب خروس همسایه را خوردیم و ندانستیم مادر چه نقش زیبایی را برایمان بازی کرده است

تمام دلهره اش را، عشقش را، دل رحیمی ش را ریخته توی شام اول اسفند تا آب در دلمان تکان نخورد



این ها را سید تعریف می کرد

سال ها از آن شب گذشته است 

و هرسال شب اول اسفند، دلش برای بوی ماهی دست های مادرش پر می کشد






تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 05:51 ب.ظ

Image result for ‫ما در فراق بیشتر از وصل عاشقیم‬‎



سال ها

دستانم به حال خودش بود

چشمانم با مردمکی حیران می رقصید

قلبم بی حواسِ ضرب‌آهنگِ ازلیِ هر روزه 

زندگی راه خودش را می رفت


رخ که نمودی 

عیان که شدی

زلزله شد انگار

دستانم دست و پا گم کرد

پاهایم بی اراده نشست

برق چشمانم به آسمان رسید

و قلبم لبالب ماه‌رویی ت

ایستاد


بعد این همه سال

تو بگو

من کجای زندگی ایستاده ام؟

آن سوی عیان شدنت؟

یا این سوی ظهورت؟



داستان دست هایم چه می شود؟

جواب چشم هایم 

با آن مردمک حیران را که می دهد؟

غزل خوانی قلبم، کجای این شعر پنهان است؟

چه می شد اگر روز دیگری را

برای ظهور

راه دیگری را 

برای عبور ....



تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 05:33 ب.ظ





ایلیای من! 

بگو چرا فکرمیکنم از آخرین مژه ی الاهه ی آواز

تا امروز

صدایم نکرده بودی؟



خدا را به شوق رقصیدن نامم 

بر زبانت

بوسیدم

نفسش عطر تو را داشت


در آغوشش کشیدم

نازدانگی ش 

به چال گونه های تو میمانست


ایلیا

ایلیا

ایلیا

ناقوس این شعر

نامت را 

نام عزیزت را

سر زبان جهان

خواهد انداخت


ایلیا

بگو چرا فکرمیکنم

از آخرین سرود الاهه ی باران

ستایش ت نکرده بودم 

چه بیقراری شیرینی




تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 05:21 ب.ظ

شهدا#


قسمتی از کمک های مردمی، #گوسفند بود

ذبح می شدند تا غذای بچه رزمنده ها شوند


همیشه خوش تیپ هایی بودند که به این قسمت ماجرا علاقه ی وافری داشتند 

بوی #کله_پاچه دلشان را می برد

بلعیدنش که هیچ

مستشان می کرد


چند بار که این اتفاق تکرار شد "او" تصمیم گرفت درسی اساسی به خوش تیپ ها بدهد

دیگ همیشگی را بار گذاشت 

آقایان جلسه داشتند

دلشان قیلی ویلی می رفت که کی شود حرف های کلیشه ای همیشگی تمام شود 

کله پاچه ها را بزنند به بدن


تمام مشکلات را روی کاغذ که حل کردند، یکی را فرستادند در دیگ را بردارد 

تا کاسه بشقاب ها بیش از این منتظر آب گوشت نمانند

بوی این بار تند از قبل بود

خدای من!

باورکردنی نبود

چشمانشان داشت از تعجب می افتاد توی دیگ



یکی پوتین های دست دوم رزمند ه ها را انداخته بود توی دیگ که البته بوی جوشیدنش، 

فرق زیادی با کله پاچه نداشت

کمی آن ورتر، کله پاچه ها، نشسته بود به جان بچه هایی که برای این خاک مقدس، 

از همه چیز مایه گذاشته بودند

و حق مسلمشان بود


حالا بعد سال ها، سالگرد شهادت "او" که می شود طبق عادت برایش مراسم می گیرند

هنوز هم، بشقاب خوش تیپ ها، چرب و چیلی تر است

رفته اند آن ها که درس خوبی به آقایان می دادند







یک چیز بگویم؟
#شهدا شهدند
افسوس
اگر ما مگسان باشیم





تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 05:12 ب.ظ

لبخند بزن دوچشم بارانی را... تجویز کنی نگاه درمانی را... یک جرعه بخند تا به آتش بکشی.. دانشکده علوم انسانی را...



زن ها چادر چاقچور کرده بودند برای خواستگاری 

تاریک روشن هوا بود که رسیدند

راه خانه ی عروس دور بود

سرما تا مغز استخوان دوید


تا رسیدند چای آورند 

از فنجان گل سرخی، بخار روحبخشی بلند می شد 

چایش را همیشه داغ می خورد سودابه

انگشت های دست و پایش هنوز یخ بود

ترجیح داد به بخار چای نگاه کند تا زندگی سُر بخورد زیر پوستش

دلش نیامد خیالاتش را بسپرد به حرف های تکراری خواستگاری ها که اتفاقا گل کرده بود


دختری که قراربود عروس شود آمد 

گوشه ای نشست

پیراهن نارنجی یقه سفیدش از زیر چادر نازکش پیدا بود

تعارف ها که تمام شد زن ها بلند شدند و از خانه زدند بیرون

عروس به دل مادر ننشسته بود

تمام راه برگشت، بازار تحلیل رفتار عروس داغ بود

سودابه اما، هنوز در خیالش، سرمای تنش را با بخار چای رفو می کرد


دختری که قراربود عروس شود به قول مادر بی زبان و زشت بود

سودابه اما به محض خواستگاری زمهریرِ زمستان از دل نازکش، فنجان های گل سرخی ش را می آوَرَد دمِ 

دست


دوای تنهایی و بی کَسی، یک چای آتشین است که حلق و حنجره را بسوزاند

هرچند عروسی سرنگیرد





تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 05:02 ب.ظ

تنهــــــــــــــایی هیولای عجیبی ست! روزهای هفته را می بلعد. غروب جمعه بالا می آورد... کانالm https://telegram.me/cofelove




اگه تو زندگی ت یکی هست که اندازه ی سردشدن یه چای بیاد روبروت بشینه و فقط نگات کنه
 
و آخرسر بگه

"خوبی؟

بهتر شدی؟

مطمئن باشم؟"


و همونطور که داره میره زیر لب بگه:

"فقط اومده بودم ببینم روبراهی یا نه؟

همین

خدافظ


دوباره مکث کنه

و نگاه 

و خاطرش جمع شه

و بره تو شلوغی آدما
 

دلت قرص باشه

چون تو بی حس و حالی مُدرن رایج،

هستن هنوز کسایی که خوب بودن حال آدما، مهم باشه براشون


چای سردشو بردار و یه نفس هورت بکش!

اجازه بده تمام وجودتو داغ کنه

زندگی همینه و بس!




تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 04:56 ب.ظ

گر بیایی دهمت جان و نیایی کُشدم غم. من که بایست بمیرم! چه بیایی چه نیایی...





روانشناس ها خودشان را می کشند تا حرف های روکش طلایشان، زندگی آدم ها را عوض کند

طفلک دلقک ها؛ جانشان درمی آید، تا آدم ها را بخندانند

پزشکان که حکما خیال می کنند جان آدم ها به درمان آنها بسته است

درست مثل معلم ها که خوشحالند آموزش آدم ها دستشان را می بوسد

نویسندگان هم بی شک، در خیال سرگرم کردن آدم ها با تخیلات عجیب غریبند

آدم ها

اما

هرکدام راه خودشان را می روند

انتخاب هایشان مخصوص خودشان است

شادی هایشان

آرزوهایشان

دور و نزدیک بودنشان 

رام و راضی شدنشان

اعتراضشان

و هرچه به ذهنتان برسد


آدم ها در ازدحام آدم ها، تک و تنها، جاده ای به میل خود، برای رفتن انتخاب کرده اند

تنها در آن قدم گذاشته اند

و تنها به جایی که نمی دانند کجاست 

راهی اند

بی آنکه دیگری، در هر شکل و شمایلی کاری از دستش برآید


آدم ها

ممکن است بشنوند

دل دهند

فکرکنند

اما آنکه حرف آخر را خواهد زد

خودشانند

تنها


خودتان را برای آدم ها خسته نکنید

تنهایی را پشت عقد آدم ها کرده اند

در ازدحام آدم ها 




تاریخ: یکشنبه 1 اسفند 1395 04:49 ب.ظ


می بوسمت که فاصله ها مختصر شوند... #ناصر_حامدی @bidak95





ظهور کرد صدایت

و هرچه موسیقی در این جهان نواخته بودند

از خاطرم پرید

طلوع کرد چشم هایت

و هرچه شعر نوشیده بودم 

از جام لب های حیرانم 

ریخت


رسید دست خط بوسه هایت 

و من که شاه بانوی سرزمین قصه های توام

دستوردادم

عاشقانه های کهن را به دریا بریزند


پیچید صدای گام هایت

پس امرکردم رقص های سکرآور تاریخ را 

به دست باد بسپرند


امشب 

اندرونی این شعر قرق است

هرچه گلواژه تراوش کند

به رعنایی ت خواهد گذشت


هرچه آیه نازل شود

به زمزمه ی زیبایی ت

به قصه ی قدم های ت

به ترانه ی تماشایت

به لالایی لبخندت

به موسیقی موهایت 

به سکر صدایت

رقم خواهد خورد


امشب تمام تو خواهی بود

تمام تو


زمان 

به هرکجا که بخواهد سفر کند

زمین 

به هرچه بخواهد بپردازد


تا تو مرا در این شعر 

سحر کرده ای

تا اختیار تام من

دست لب های تو باشد

بگذار دنیا به اتفاق های همیشه مشغول شود

من به فنای ت

امشب تمام تو....




موضوع: تو، عشق،

تاریخ: شنبه 27 شهریور 1395 11:11 ق.ظ
به‌مناسبت 27 شهریور؛ روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریار، خدمت استاد مسلم شعر و ادب؛ 
جناب آقای علیجانزاده رسیدیم تا هم افتخار شاگردی ایشان نصیبمان شود 
و هم سؤالاتی از محضرشان بپرسیم تا چراغ راهمان گردد. 
آن‌چه می‌خوانید سؤال و جواب‌های متفاوتی فارغ از دیگر کلیشه‌هاست. 
امید آن که استاد، کم‌سویی قلم ما را به بزرگواری و مهربانی خود ببخشایند.


از فرستاده‌ی دکتر لازار فرانسوی تا توقف چاپ کتاب استاد


- ابتدا نام و سال تولدتان را بفرمایید؟
اسم شناسنامه‌ای بنده، حسین علیخانزاده است ولی عامه‌ی مردم مرا 
به نام عباس علیجانزاده می‌شناسند. متولد آبان‌ماه 1317 و فرزند چهارم خانواده هستم.

- 68 سالگی برای شما چه معنی می‌دهد؟
68 سالگی، پختگی از یک‌سو و از سوی دیگر ترک علایق بی‌ثمر و مهمل است. 
خیلی‌ها خیال می‌کنند تا ابد فرزند دنیایند ولی 68 سالگی، آدم می‌فهمد باید برود. 
فقط دلواپسی من از لحظه‌ی رفتن است.
اگر نفس پایین رود و دیگر بالا نیاید، بهتر از این است که آدم 10 – 15 سال بیمار افتاده باشد 
و مزاحم اطرافیان شود.

- بهترین سن برای آدمی کدام است؟
بهترین سن، دوران نوجوانی تا جوانی است. 
میانسالی هم بد نیست اما پیری به دلیل ترس از فرجام بد دلهره‌آور است.


- اگر اجازه دهید سؤالی را که سال‌ها قبل، از ما دانش‌آموزان، انشایش را می‌خواستید 
حالا از خودتان بپرسم: "علم بهتر است یا ثروت"؟

ثروت تسهیلات زندگی است. ثروت همه‌ی زندگی را نمی‌سازد اما علم همه‌ی هستی را می‌سازد.


- آدم کم حرفی هستید یا خیر؟
من دبیر بودم بنابراین باید حرف می‌زدم ولی همیشه سعی کردم متکلم وحده نباشم.


- حرف‌زدن چه تأثیری در سبُک‌شدن انسان دارد؟
آدم‌ها با حرف‌زدن عقده‌گشایی می‌کنند. البته بهتر آن است که آدمیزاد مستمع باشد تا گوینده. 
انسان اگر قرار باشد علمی بیاموزد از سخن دیگران است نه از حرف‌زدن مدام.

- کدام درد است که درمان ندارد؟
درد بی‌درمان، مرگ است.

با تجربه‌ای که در این 68 سال کسب کرده‌اید، بفرمایید درست است که غم آدم را عاقل‌تر می‌کند؟
غم‌های آدم باهم فرق می‌کنند. 
بعضی غصه‌ها، تحمل را از انسان می‌گیرند. 
مثل این‌که فرزند انسان بیماری صعبی داشته باشد یا از دست برود، 
اما مبارزه‌ی با مشکلات زندگی، غم را از آدمی می‌زداید. 


از فرستاده‌ی دکتر لازار فرانسوی تا توقف چاپ کتاب استاد

- تا امروز حسرت چیزی را خورده‌اید؟
ابداً حسرت به دل نیستم. می‌توانم بگویم شاید در ایران زندگی کسی مثل بنده، زندگی نکرده باشد. 
به این علت که من مدت سه سال، در منزل اللهیار صالح با تمام سران جبهه‌ی ملی، دوست و همدم بودم. 
با تمام بزرگان روحانیت مثل آیت‌الله فلسفی، آیت‌الله وحید خراسانی، آیت‌الله طالقانی، 
آیت‌الله مفتح و آیت‌الله مطهری دوستی نزدیک داشتم.

شاید از دور فکرکنید این‌ها با بقیه تفاوت بسیار زیادی دارند ولی از نزدیک که با ایشان 
نشست‌وبرخاست کنید، می‌فهمید بزرگان هم شبیه بقیه هستند. 
تنها تفاوتشان در این است که بلدند برای بهترشدن جهانِ خود و دیگران، کارهای بزرگ انجام دهند. 
به‌همین دلیل، حسرت هیچ‌چیز به دلم نمانده است.


- جز افراد خانواده، کسانی بوده‌اند که به ایشان علاقه‌ی وافر داشته باشید؟ 
مثل بازیگران، شاعران، خوانندگان، نویسندگان و ...
استاد ایرج خواجه امیری، خانم مرضیه، آقای ایرج مسعودی و خیلی از بزرگان، 
به خانه‌ی ما رفت‌وآمد داشته‌اند. 
نوازنده‌های بزرگی مثل میلاد کیانی که در زمان خودش بی‌نظیر بود. 
شاید هنوز عکس‌هایی از ایشان داشته باشم. 
من به همه‌ی آن‌ها علاقه‌مند بودم. 
آن‌ها هم با من دوستی نزدیک داشتند، اما کسی که بیش از همه، در زندگی من، 
از خود خاطره برجای گذاشت، اللهیار صالح بود.

آن‌قدر ما به یکدیگر نزدیک بودیم که بیشتر اوقات حس می‌کردم هیچ تفاوت سنی نداریم. 
درحالی که زمان فارغ التحصیلی من از دارالفنون در سن 18 – 19 سالگی، ایشان
یک مرد 70 – 75 ساله بود. 
بسیار دوستش داشتم و ایشان هم به بنده علاقه‌ی فراوان داشت.

- اهل فیلم و سینما هستید؟
به فیلم و سینما علاقه‌ی زیادی ندارم. فقط اخبار را رصد می‌کنم. 
سینما که در شهرمان موجود نیست، فیلم‌های تلویزیون را هم نمی‌بینم، 
مگر این‌که مشاعره یا برنامه‌ای مرتبط با ادبیات باشد.

البته خاطرم هست دوران تحصیلم در تهران، فیلمی دیدم به نام "مادر هند" که 
نرگس و راج کاپور در آن بازی می‌کردند 
و چون بلیط فیلم را از بازار سیاه خریده بودم باید نزدیک سن می‌نشستم. 
به همین دلیل هنگامی که این دو بازیگر، به روی سن آمدند تا به مردم معرفی شوند 
و مورد تشویق قراربگیرند، من آن‌ها را از نزدیک دیدم. 
خیلی‌ها آرزو می‌کردند کاش بلیط نخریده بودند تا هردو را از نزدیک‌ می‌دیدند.

- بهترین کتابی که خوانده‌اید؟
کتاب بسیار خوانده‌ام. به نظرم کتاب، بهترین ندارد.
 هر کتاب ارزش یک بار خوانده‌شدن را دارد.

- قلم کدام نویسنده را بیشتر می‌پسندید؟
قلم جلال آل احمد گه گاهی بد نیست. 4 – 5 نفری بودند که این اواخر قلمشان خوب بود 
ولی هرکس از یک منظری به قلم نگاه می‌کند. نویسنده‌ی خاصی مدنظرم نیست.


- از سفر لذت می‌برید؟
در جوانی سفر بسیار رفته‌ام. سفر را دوست دارم اما زندگی و مشغله‌هایم اجازه نمی‌دهد به سفر بروم. 
مخصوصاً از روزی که چشمم را جراحی کردم، دیدِ کافی برای مطالعه و نوشتن ندارم. 

می‌خواهم تکمله‌ای بر این سه کتاب بنویسم ولی چون چشمانم سو ندارد، برایم مشکل است. 
پایان عمر  است و باید کارهای نیمه‌تمام را به سرانجام رساند.


- شعر، چه نقشی در زندگی آدمیزاد بازی می‌کند؟
شعر راهی برای سبک شدن است. آدم ها می‌توانند هرچه در دل دارند با شعر بیان کنند. 
درواقع شعر نوعی عقده‌گشایی است. 
شعر و کلاً نویسندگی بار دل آدمی را سبک می‌کند. 
البته شعر بیشتر از نثر آدم را آرام می‌کند.


- زندگی با یک شاعر چه فرقی با بقیه‌ی انسان‌ها دارد؟
همسر یک شاعر باید چه آدابی را برای زندگی با یک شاعر بداند؟
بعضی فریب واژه را می‌خورند. وقتی آن‌ها را شاعر خطاب می‌کنند، مغرور این لقب می‌شوند. 
برای یک "شاعر واقعی"، شعر فقط و فقط یک گفتگوی ادیبانه است. 
پس همسر محترمش نباید آدابی را رعایت کند. 
زندگی با یک شاعر سخت نیست البته اگر شاعر، گرفتار غرور کاذب نشده باشد.


از فرستاده‌ی دکتر لازار فرانسوی تا توقف چاپ کتاب استاد

- با تنهایی چه نسبتی دارید؟
با این‌که تنهایی گاهی آزارم می‌دهد اما بعضی وقت‌ها دلم نمی‌خواهد هیچ‌کسی را ببینم. 
چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کند وفور دروغ و دغل و ریاکاری در جامعه است. 
گاهی جامعه چنان به دروغ آلوده می‌شود که آدم احساس غربت می‌کند. 
بعضی مواقع ساعت‌ها فکرمی‌کنم و به حال جامعه‌ام تاسف می‌خورم 
و در آخر به این نتیجه می‌رسم که این جامعه مال من است و من هم مال همین جامعه هستم. 
بنابراین باید هردو همدیگر را تحمل کنیم. 
البته خودم را به کار کشاورزی سرگرم کرده‌ام که مقداری از تنهاییم پر شود.

- لطفا زندگی را در یک جمله خلاصه کنید؟
خلاصه‌اش این است که: "اگر اختیار با من بود نمی‌آمدم." خیلی‌ها فکرمی‌کنند به دنیاآمدن نعمت است ولی به عقیده‌ی من به دنیاآمدن جداشدن از اوست و جدایی از او بدترین عذاب است.

- در آشوب‌های زندگی، چگونه به آرامش می‌رسید؟
این‌که بفهمم به کسی شادی رسیده یا انسانی از غمی رسته آرام می‌شوم. 
چیزی که آرامش را از من می‌گیرد این است که می‌بینم هر روز یکی می‌میرد 
یا مردم در عذاب و بدبختی به‌سرمی‌برند.
 

- سخت‌ترین کار در زندگی یک شاعر یا نویسنده چیست؟
سختی کار شاعر این است که سوژه به دستش نیاید یا نویسنده چشمش بسته باشد. 
نتواند حواسش را جمع کند تا اطراف را خوب ببیند. 
درک نکند چه چیز درد جامعه است. 
اگر شاعر بتواند دردهای جامعه را لمس و به بهترین نحو بازگو کند رسالتش را انجام داده است.


- چه چیز این جهان، شما را بهم می‌ریزد؟
تظاهر و دروغ آدم‌ها مرا بهم می‌ریزد. 
این‌که انسان همانی نباشد که هست. چه خوب است آدمی هر عیبی دارد، شهامت عذرخواهی داشته باشد. 
اگر معیوب است، بگوید من این عیب را دارم. 
چه لزومی دارد خودش را طوری جلوه دهد که نیست؟


- زندگی با شما کنار آمده است؟
بله خدا را شکر، زندگی خوبی داشته‌ام. 
از خدا می‌خواهم همان‌طور که تابه‌حال، هوایم را داشته، این اواخر عمر هم با ما کنار بیاید.

- پس آدم خوشبختی هستید؟
بله الحمدلله! چون قانعیم. 
خیلی‌ها با میلیادردها پول قانع نیستند و طعم خوشبختی را نمی‌چشند 
ولی از آن‌جا که ما به همین حقوق ناچیز بازنشستگی قانعیم خوشبختیم. 
خوشبختی با قناعت رابطه‌ی مستقیم دارد.

- آدم‌ها چه کنند که حال و روزشان بهتر شود؟
آدمیزاد باید کار و تلاش کند . نباید منتظر جرقه‌ای باشد. زندگی حادثه نیست. 

- بزرگترین اشتباه زندگی از دید یک شاعر چیست؟
این‌که انسان جرم خودش را نپذیرد. کوتاهی‌های خودش را پای دیگران بنویسد.

- کمترین مهربانی در حق آدم‌ها چیست؟
این است که آن‌ها را به حساب نیاوری.

- چه انجمن‌های ادبی در شهرستان آران و بیدگل می‌شناسید؟
خیابان شهدا، کوچه حقیقت، انتهای کوچه، "انجمن جوان کویر" با مسئولیت 
جناب آقای میرزازاده انجمن خوبی است. 
یک انجمن دیگر هم در اداره‌ی ارشاد متشکل از دبیران است. 
اوایل گلستان‌خوانی بود و حالا بوستان‌خوانی است. 
آقایان شهاب تشکری و ثابت نژاد هم تشریف می‌آورند.
هردو هفته یک‌بار؛ پنجشنبه‌ها ساعت 10 صبح برگزار می‌شود.

- سؤالی هست که نپرسیده باشم و بخواهید با خوانندگان ما درمیان بگذارید؟
گلایه‌مندم از دستگاه حاکمه‌ی مملکت که به علم توجه ندارد.
قضاوت را به عهده‌ی شما می‌گذارم.
من 700 عدد از جلد اول کتابم را داده‌ام و خواستم درعوض، جلد دوم و سوم کتابم را،
از هرکدام 500 جلد چاپ کنید. 700 جلد کتاب برای من چیزی حدود 14 میلیون هزینه داشت. 
درصورتی که هزینه‌ی چاپ جلد دوم و سوم، حدود 8 الی 9 میلیون است.
درواقع بنده حاضر شدم 5 - 6 میلیون، بیشتر بپردازم ولی بعد از چهار سال، 
هنوز هیچ اقدامی صورت نگرفته است. 
در مملکت ما، حیف و میل‌های فراوانی می‌شود اما نوبت به چاپ کتاب که می‌رسد 
ناگهان هزینه‌ها تمام میشود.
ازطرف اداره‌ی ارشاد شهرستان آران و بیدگل آمدند و 100 جلد از کتاب را بردند. 
گفتم اگر شما می‌خواهید بانی چاپ جلدهای بعدی کتاب شوید، من به خودم اجازه نمی‌دهم 
این کار را رایگان انجام دهید.
700 جلد کتابم را ببرید و در عوض جلدهای بعد کتاب را چاپ کنید. 
الان حدود چهار سال است که خبری از ایشان نیست. 

درد بزرگی است که من کتابی را در شهر خودم بنویسم 
و دکتر لازار فرانسوی دانشجویی را از سوئد به ایران بفرستد تا مطالب این کتاب را آموزش ببیند 
و دو واحد پایانی دکترایش را به تمام برساند. 
اما دانشجوی من به دلیل عدم اطلاع‌رسانی از این کتاب بی‌خبر باشد. 


از فرستاده‌ی دکتر لازار فرانسوی تا توقف چاپ کتاب استاد

دعایمان کنید استاد!
ان‌شاءالله خدا توفیقتان دهد در این راهی که قدم گذاشته‌اید تا انتها بروید 
و چنان شود که فرهنگ این ملت آن‌قدر پیشرفت کند که بتوانند 
خودش را با فرهنگ کل جهان تطبیق دهد. 
درست است که آن‌ها در مواردی شبیه ایران نیستند 
اما می‌توان از پیشرفت‌هایی که کرده‌اند بهره‌ گرفت.






تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
سلام حضرت دلبر
سلام قرص قمر
زمین که لطف ندارد
از آسمان چه خبر؟

**********




ایمیل م

HIVA1911@YAHOO.COM

اگر حرفی برای گفتن هست
وگرنه که هیچ ...





موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :